عجیب الشعرا. محفل شعر طنز

خرید بک لینک
کنیم آنچه بزرگان کردند:شده بودم دعوت به عروسیپوشیده بودم شلوار و کتِ طوسیداشت آن محفل حیاطی وسیعمرکب عروس بود خسبیده شاسیصرفیدیم شام جایتان خالیبرنج بی قاشق دسرش باقالینشستیم دور تا دور فی میدانکردند تعارف آنچه کنند در میخانکردم فی الفور آن مِی ردگفتند لیک همه نیست چیزِ بدشد شروع موزیک و عجیب الشعرا. محفل شعر طنز...

ما را در سایت عجیب الشعرا. محفل شعر طنز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 21:56

این روایت باشد از قنبرباشد سخنش ناب و برتر«میرفتم روزی من در بازارزد جیبم را خردی ناچارخواباندم زیر گوشش یک چکآورد گنده اش را کودکهیکلش بود همچون خر پیرچهرش نمود مرا ز دنیا سیردماغی همچون خرطم فیلگوش نگو که یک جفت بیلدر دست داشت او چاقوییبود بر سرش کلاه کابووییبود بدن وی ماشااللهپر ز پش عجیب الشعرا. محفل شعر طنز...

ما را در سایت عجیب الشعرا. محفل شعر طنز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 193 تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 21:56

داشتیم فی المکتب پیک نیک

بدیدم صحنه ای رومّانتیک

چناری بود در دست مدیر

به همراه یک گردان دبیر

دنبال شاگردی بودن دوان

که ظفلک دراز کرده زبان

شکستند جملگی دنده ش

زدند و دریدند و کشتندش

که باشد دیگران را عبرت

تا به گور ننماین جرئت

که گویند باشیم ورزش خواهان

بشنفند بود این آرزوی شاهان

لیک ندانند که ما جان بر کفان

می دهیم جان هم در راه آن

می کنیم برایش نهضت زیاد

شد تمام فرمایشم عزت زیاد

سالار کریمی(عجیب الشعرا)

یکشمبه96/1/27

عجیب الشعرا. محفل شعر طنز...

ما را در سایت عجیب الشعرا. محفل شعر طنز دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 224 تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 21:56

صفحه بندی